تبليغاتX
نوشته های انسانی که آرزو داشت مترسک شود

الله اکبر الله اکبر

نگاه کن.چه خشگله.

سفیده!    اسمشو می زاریم سپیده.

سیفیده؟سیفیده هم شد اسم؟حداقل اسمشو می زاشتید ستاررره ه ه!

اشهد ان لاالله اله الله

اینجا قند،اینجا شیکر، اینجا نبات یه خورده بخند.

مواظب باش نیفتی دخترم.آآآقربونت برم.نگاه کن داره راه می ره.

بیا بریم نقاشی بکشیم.

سپیده. مامان یه نینی تو شیکمش داره.

اشهد ان محمد رسول الله

فاطمه دیگه.اسمش فاطمه س مامان جان.

میای بریم بازی کنیم؟

هورااااا.

سلام.من خسرو آبادی هستم،معلم شما.به کلاس اول خوش اومدید.

تخم مرغ گندیده بوی گلابی می ده.

اشهد ان علی ولی الله

خونتون کجاست؟

اسمم لادنه.اسم تو چیه؟

هر وقت رفتیم خونه ی جدید زنگ می زنم شمارمو بهت می دم.

چرا لادن بهت زنگ نزد؟

چه خوب توپ می گیری.

دهنتو باز کن.آآآآآآآآآآآآ.چیزی نیست.یه سرماخوردگی معمولیه.

حی علی الصلاه

می شه تو دفتر خاطراتم بنویسی؟

شما وارد پایه ی جدیدی شدید.پایه ی راهنمایی.

سهراب سپهری یکی از شاعران قرن معاصر است.یکی از آثار او هشت کتاب نام دارد.

این عاشق سهراب سپهریه.کشته ما رو با این عشقش.انقدر بدم میاد ازش.

تئاترش قشنگ بود؟

من فقط می خوام بخوابم.

حی علی الفلاح

بچه ها تو رو خدا گریه نکنید.آخر ساله.بزارید خاطره های خوب بمونه.

حرف هات آرومم می کنه.

حالا چرا نوشته های انسانی که آرزو داشت مترسک شود؟

ممنون

آدم بقل دستیش چلاق باشه خیلی بهتر از اینه که عین برج زهر مار بیشینه بقلت و نگه چشه.

من خیلی بهش عادت کرده بودم.

ممنون که به حرف هام گوش کردی

حی علی خیر العمل

عمو صابر مرده

چرا گریه می کنی آخه؟نمی تونم ببینم گریه می کنی.

ما هم سایه ی کلاغاییم.

دیر آمدی ری را

 

قد قامت الصلاه

حالت خوبه؟چی شد؟بلند شو یه ذره راه برو.زنیکه خر،آخه کی می تونه 10 دور،دور زمین والیبال بدو ِ؟بلند شو حد اقل رو نیمکت دراز بکش.زمین کثیفه.

رفت،چسبید یه جای نمناک.دیگه نتونستم پیداش کنم.

عیدت مبارک.

تو که باز ژولیده ای.نگاه کن.موهاتو درست کن دختر.

الله اکبر الله اکبر

سلام عزیزم.تولدت مبارک.ایشالا صد سال زنده باشی.گفتم زنگ بزنم تولدت رو تبریک بگم.

سپیده...سپیده...بیدار شو...سپیده بیدار شو.نا سلامتی تولدته هااا.حداقل به خاطر تولدت یه روز زود از خواب بیدار شو.

لا اله الا الله

 

با این که پانزده سال از اولین صدایی که شنیدم می گذره،اما هنوز هم یکی مثل ترانه توی گوشم زمزمه شون می کنه.همه ی صدا هایی رو که شنیدم.

 

 

پی نوشت:1،2،3،4،5،6....ااااااااااااااه ه ه.چقدر داره زیاد می شه.

پی نوشت2:البته باید این پست رو فردا می زاشتم.اما هرچی حساب کردم دیدم فردا وقت نمی کنم.

پی نوشت3:این چیزهایی که اینجا نوشتم صدا هایی بود که شنیدم.یه قطره ی کوچیک از یه دریای بزرگ.(اینو گفتم که گیج نشید،بگید این چی بود دیگه.)البته با یه کم دست کاری.و دیگه اینکه...هیچ کدوم از این ها صدای من نبوده.صدای دیگران بود.

بازم ببخشید توضیح دادم.نباید این کار رو می کردم.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر به قلم سپیده |


زندگی من پشت سکوت لحظه ها می گذرد.بی هیچ حرفی. بی هیچ تجملی.راحت و آسوده.بی هیچ ذوقی.تنها می گذرد.تنها برای اینکه کاری انجام داده باشد.تنها به نگاه کردنی می گذرد.به نگاه کردن سقفی شاید بی روزن.سقفی بی هیچ تجملی .همانند زندگی ام.

و هر روز به این امید سقف را می نگرم که شاید این دوست اجباری روزنی پیدا کرده باشد.و هر روز دلم را به وجود روزنی خیالی خوش می کنم که می توانم لحظه های تنهایی ام را با وجود او پر کنم.شاید با همان سکوت همیشگی.و به آن نگاه کنم و آن را جستجو کنم که شاید او هم مثل من لحظه هایش به سکوت می گذرد.و یا اگر سکوتی همیشگی نباشد تنها صدای چک چک آبی از درونش لحظه ای را پر می کند یا که تجملی کوتاه به زندگی اش می بخشد.

اما وجود این روزن تنها دردی به دردهایم می افزاید.اونیز اهلی می شود و دوستم می دارد و من نیز دوستش می دارم.و این نگریستن ها سرانجامش را همانند من تلخ می کند.او نیز به جذامی غیر قابل درمان مبتلا می شود.به جذامی تلخ.به افسردگی.به تنهایی...وزندگی اش پشت سکوت لحظه ها می گذرد.بی هیچ حرفی.بی هیچ تجملی...

و او پس از مرگ من هر روز به امید روزنی و تجملی به دوست اجباری اش زمین می نگرد.و زمین مبتلایی دیگر که بعد از مرگ سقف زندگی اش پشت سکوت لحظه ها می گذرد.بی هیچ حرفی.بی هیچ تجملی...

و زمین دیوار را اهلی می کند.و به امید روزنی هر روز آن را می نگرد.و دیوار جذامی ای دیگر که زندگی اش پشت سکوت لحظه ها می گذرد.بی هیچ حرفی.بی هیچ تجملی...

و دیوار،دیوار همسایه را می نگرد و دیوار ها یکدیگر را و چشم ها  همه به امید روزنی و تجملی و زمین انسان ها  مبتلایی دیگر که زندگی اش پشت سکوت لحظه ها می گذرد.بی هیچ حرفی.بی هیچ تجملی.راحت و آسوده.بی هیچ ذوقی.تنها می گذرد.تنها برای اینکه کاری انجام داده باشد.

و شاید زمین انسانها روزی به آسمانی و روزنی دیگر بیندیشد.

 

 

 

 

پنجره ی رو به خیال

 

پنجره ی رو به آسمان کلاس را یادت هست؟همان پنجره ای که با خدای آسمانش حرف می زدیم.همان آسمانی که دلتنگی هایمان را با چهار پرنده ی مهربان و همیشه زنده اش تقسیم می کردیم.همان آسمانی که خورشیدش پشت ابر نمی رفت.حتی روزهای ابری.حتی وقتی که باران می بارید.همان خدایی که آرزو به دلمان ماند شبی در خواب تمام سوال های امتحان را به ما بگوید...

دیروز پسرک شیطانی با توپ شیشه های پنجره را شکست.

پنجره،آسمان و خداوند خرد شدند.بعد فهمیدم تمام اینها نقاشی ساده ای بر شیشه های کثیف و غبار آلود کلاس بود.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر به قلم سپیده |


هنوز انگار باورم نشده.هنوز انگار باورم نشده که بهاره و تابستون نزدیکه.باورم نشده که پاییز و زمستون خیلی وقته گذشته.هنوز پتو کلفت سنگینه رو می ندازم روم به هوای اینکه یه وقت سرما نخورم.هنوز انگار باورم نشده ماه هاست که از روزای بد میگذره و ماه هاست که درد ما آروم تر شده.هنوز باورم نشده عمو ماه هاست که مرده و هنوز هم گاه و بی گاه دل تنگش می شم و برای دوریش اشک می ریزم.هنوز انگار باورم نشده که یه سال از همه ی روزای باهم بودن می گذره و چقدر ما با هم صمیمی شدیم.هنوز باورم نشده یه ساله از اولین فریاد این وبلاگ می گذره و یه سال از زندگی ما گذشته....نمی دونم چرا این زندگی اینقدر باور ناپذیر شده؟

 

همه چیز داره مثل اولش می شه.منم دارم مثل اولم میشم.دوباره دلم خوش شده به خیلی چیزا.به ادا های فاطمه،نصیحت های نگار،شوخی ها و خنده های مامان و بابا،کامنت های پر ارزش،وبلاگ،دوستان صمیمی،شخصیت های خیالی که هر روز باهاشون زندگی می کنیم:آریو برزن،خاله جان،ارسطو،خلیل،اون دختر عاشقه،اون زنه که زیاد حرف می زنه...

این روزا خیلی خوبه.احساس می کنم دیگه کدر نیستم.

 

 

پی نوشت:دیگه تنهاتون نخواهم گذاشت.برای همین می نویسم سلام تا هزاره.راستی دیروز تولد وبلاگم بود.یه ساله شدم.میخواستم جشن بگیرم اما نشد...شرمنده.

پی نوشت 2:اگه توی این پست جدید چیز زیادی نداشتم به بزرگی خودتون ببخشید.عجله ای شد.به زودی با پست های ویژه ای به روز می کنم.

پی نوشت 3:امتحانام شروع شده.شاید تا اواخر خرداد نتونم پست جدید بزارم.شایدم دیر به دیر بهتون سر بزنم.این یه ماهه سرم شلوغه.عوضش تابستون پر انرژی تر از قبل می یام پیشتون...شاید با یه خبر ویژه.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر به قلم سپیده |


زیر درخت خشکیده ی زمان،چشمانم به جاده ی متروکه خشک شد.نیامدی...

شاید اگر روزی آمدی دیگر نتوانی از سنگینی نگاهم عاشقانه های بی صدا را بشنوی.

چشمانم را که ارزانی انتظارت کردم،اما اگر روزی آمدی،تکه کاغذ سفیدی زیر درخت خشکیده ی زمان برایت گذاشته ام.برایم بنویس....برایم بنویس دوستت دارم...برایم بنویس روزها زیر سایه ی روشن این درخت خشکیده انتظارت را کشیده ام و شب ها زیر روشنایی تیره ی این آشمان.برایم بنویس من هنوز هم گاهی به امید دیدن نور فانوست در شب چشمان خسته ام را به سمت جاده ی متروکه می گردانم اما هنوز هم آنجا تاریک است.برایم بنویس....،من که چشمانم را ارزانی انتظارت کردم.

...

اینها را که به زبان می آوردم آسمان دلش به حالم سوخت.محض  خاطر نگاه بی سویم گریست.آنقدر گریست که تکه کاغذ سفید بی پناهم زیر اشک هایش غرق شد.

وباز من ماندم و درخت خشکیده ی زمان و جاده ی متروکه....

 

 

 

پریشانی خواب ها

 

نیمه های شب خوابت را دیدم

میان تاریک روشن یک شروع بود

کنار حوض نشسته بودی و آب را نوازش می کردی

از پریشانی گیسوانت فهمیدم خبرهایی هست

نزدیک تر که آمدم اشک هایت را دیدم

پرسیدم:چیزی شده؟

با اشک و بقض جوابم دادی:

نیمه های شب خوابت را دیدم

میان تاریک روشن یک شروع بود

کنار حوض نشسته بودی و آب را نوازش می کردی

از پریشانی گیسوانت فهمیدم خبرهایی هست...

 

 

 

پ.ن:توی ادامه ی مطلب یه مصاحبه از آقای مصطفی مستور گذاشتم که چند هفته ی پیش توی مجله ی همشهری جوان منتشر شده بود.آقای مستور نویسنده ی کتاب های زیبا و خوبی مثل روی ماه خداوند را ببوس،چند روایت معتبر،حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه و... هستند.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

خودم:بچه ها تو رو خدا کمکم کنید.چند وقته به سرم زده وبلاگ رو تعطیل کنم.حتی متن خداحافظی رو هم نوشتم.اما... به خدا به همتون وابسته شدم.همتون رو خیلی دوست دارم.بین همتون خیلی خوشبختم.اما... قلمم خشک شده.دیگه نمی تونم بنویسم.یه نفر منو نصیحت کنه.نمی خوام تعطیلش کنم... وبلاگم رو،شما هارو،همتون رو خیلی دوست دارم.نمی خوام ازتون فاصله بگیرم.از یه طرف هم نمی تونم ادامه بدم.

کمکم کنید... خواهش می کنم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر به قلم سپیده |


ممنون از ساناز عزیزم که منو به بازی کتابهای ناتمام دعوت کرد.

 

 

1  کوری ژزه ساراماگو که فقط 20-10 صفحه به پایانش مونده بود که داشتم دیوونه می شدم.اگه ادامه می دادم حتما الان تو تیمارستان بودم.

 

2 عاشق مارگریت دوراس که عید سال پیش شروع کردم به خوندن و تا 50 صفحه ش رو خوندم اما بعد کارهای زیادی مانع شد ادامش بدم.بعد از عید دوباره شروع کردم از اول خوندم اما باز تا صفحه ی 50 رو خوندم و باز رها شد.چند روز پیش هم شروع کردم به خوندن دوبارش اما باز فراموشش کردم.نمی دونم چرا قسمت نمی شه من این کتاب رو تموم کنم.

 

3 کیمیاگر پائولو  که فکر کنم 12 سالم بود شروع کردم به خوندنش اما تا یه جایی به بعد دیگه دوسش نداشتم و ادامش ندادم.و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد که باز هم جذبم نکرد و نیمه کاره رها شد.اصلا من نمی دونم چه پدر کشتگیی با پائولو دارم یا اون با من داره که نمی تونم کتاباش رو تا آخر بخونم.مثل بریدا که فقط 2-3 صفحش رو خوندم و فهمیدم هیچی ازش نمی فهمم و رها شد.برعکس بقیه ی دوستانم من اصلا کتابهای پائولو رو دوست ندارم.

 

4 چگونه فیلم نامه بنویسیم  سید فیلد که قسمت های اولش رو با شور و شوق خوندم و با خودکارهای رنگی جزوه برداری کردم که نگار کلی پشتکارم رو تحسین کرد. اما بعدش مشغول نوشتن دوتا فیلم نامه ی کوتاه شدم و عجله داشتم  که زودتر بنویسم به خاطر همین چند وقتی کتاب رو رها کردم و دیگه فرصت نشد بخونم،اما این مسابقه باعث شد تصمیم بگیرم دوباره بخونمش.امیدوارم سرگذشتش مثل سرگذشت عاشق نشه.

 

5 مبانی هنرهای تجسمی که مشغول خوندنش بودم که داییم اومد و برای مدت طولانیی قرضش گرفت و تا الان پسش نیاورده.

 

6 چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که فقط 40 صفحش رو خوندم اما زندگیم رو به کلی تغییر داد.پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.

 

7 ...

تا بیام پست جدید رو بزارم تو وبلاگم خوندمش

 

8 قلعه ی حیوانات که دقیقا نصفش رو خوندم خوب هم بود اما افتاد توی امتحان ها و هنوز فرصت نکردم ادامش رو بخونم.

 

9بینوایان که از کتابخونه ی مدرسه گرفتم توی تعطیلات عید بخونم .100 صفحه ی اولش که درمورد نویسنده بود رو خوندم اما خود داستان رو نتونستم بخونم

 

واااااااااااااااای سرگیجه گرفتم.من چقدر سرم شلوغه.

 

منم از کسانی که دوست دارن این بازی رو توی وبلاگشون انجام بدن دعوت می کنم.

 

 

درضمن توی ادامه ی مطلب یه نمایشنامه گذاشتم.

نمایشنامه ی کسوف نوشته ی رضا قاسمی.حتما بخونیدش،خیلی خیلی خوبه.نظرتون رو درموردش بگید حتما.

راستی می خوام هرکس فیلم به همین سادگی رو دیده نظرش رو بهم بگه.

ممنون از همتون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر به قلم سپیده |


(محیط عجیب بود.روشن بود و تاریک.بوی خوب و بد می یومد.چند دقیقه پیش  بهم گفتند برو طرف راست،توی باغ.هنوز گیج و منگم.هنوز لبخندش یادمه.یعنی الان کجاست؟گفتند اگر گم شدم از یکی از آدمهایی که لباس سبز پوشیدن راه درست رو بپرسم.گفتند به آدم های قرمز نزدیک نشم.اونا خطر ناکن.از جنس ما نیستند...بین راه گم شدم.یه مرد سبز داره بهم نزدیک می شه.)

 

_شما هم راه رو گم کردیدی؟

$نه.اما مثل اینکه شما گم شدید.

_بله.گفتند برم سمت راست.توی باغ.

$من راهنماییتون می کنم.

_ممنون.شما خیلی وقته اینجا هستید؟

$بله.شما هم اگه بیشتر اینجا بمونید می تونید یه راهنما بشید.

 

(لبخند می زد.اما لبخندش به زیبایی او نبود.)

 

$جایی که بودید چه جوری بود؟

_جور واجور.هر جاش یه شکل بود.

$چه رنگی بود؟

_مثل یه بوم نقاشی پر بود از طرح و رنگ.اما بیشتر تیره بود.

$آدما چه رنگی بودند؟

_بعضی ها سفید،بعضی ها سیاه.

$حد وسط نداشت؟

_چرا داشت.بعضی ها هم خاکستری بودند.مگه شما قبلا اونجا نبودید؟

$بودم.اما فقط برای چند دقیقه.اونجا سبز بود و سرد.آدم ها هم سبز بودند.از جای قبلی که بودم بزرگ تر بود.پر بود از دستگاه های ریز و درشت.یه زن ِ سبز روی یه تخت ِ سبز خوابیده بود.اما توی شکمش پر بود از یه مایع ِ قرمز.به نظرت اون گناه کار بود؟

_نه.اون می تونست برات بهترین و مهربون ترین کس باشه.بعد چی شد؟

$من گریه می کردم و درد می کشیدم.اما چهره ی اون زن بهم آرامش می داد.یه حس خاصی نسبت بهش داشتم.یه حس غیر قابل توصیف.بین اون همه آدم ِ سبز احساس حقارت می کردم.آدم ها بزرگ بودند و کمی ترسناک.بعد همشون دورم جمع شدند.دیگه نتونستم اون زن رو ببینم...

_بعد؟بعد چی شد؟

$نمی دونم.همه جا تاریک شد.صدا های مبهمی می شنیدم."بچه نفس نمی کشه..."بعد اومدم اینجا.

 

(هنوز راه می ریم.به نظر میاد راه زیادی تا مقصد مونده باشه.)

 

_اون جایی که قراره برم چه شکلیه؟چه رنگیه

$اونجا بهترین جاست.قشنگه.سبز،زرد،آبی...اما یادت باشه هیچ وقت اجازه نداری بری طرف چپ.می گن اونجا خطرناکه،داغه و قرمز.آدم هاش از جنس ما نیستند.گناه کارند...

 

(رفته رفته بوی خوش و نور رو احساس می کردم.راه انگار بی پایان بود،اما احساس خستگی نمی کردم...کم کم یه نقطه ی سفید رو می دیدم.راه زیادی تا اونجا مونده بود.)

 

$آدم ها توی دنیا چی کار می کنند؟

_آدم ها بیشتر می دوند.بعضی ها هم قدم می زنند و بعضی ها هم یک جا ساکن هستند.

$زندگی می کنند؟

_فقط یه عده ی کمی زندگی می کنند.بیشتر سعی می کنند زنده بمونند.

$زنده بمونند که چی؟که زندگی کند؟

_نه.که فردا رو ببینند.

$می بینند؟

_نه.همچین چیزی وجود نداره.آدم ها فقط وقت تلف می کنند.

$تو اونجا چی کار می کردی؟تو هم وقت تلف می کردی؟

_سعی می کردم وقت تلف نکنم.من می نوشتم.نویسنده بودم.گاهی هم عکس می گرفتم.

$از چی می نوشتی؟

_از زیبایی.از زندگی که دوست داشتم برای من بود.از رویا هام.

$از چی عکس می گرفتی؟

_از همه چیز.زشتی،زیبایی،بدبختی،خوشبختب،ظلم،خشونت،مهربانی...

$چرا از رویا هات عکس نمی گرفتی؟

_رویا ها قابل دیدن نیستند.

$پس چرا اهمیت دارند؟

_چون قابل دیدن نیستند و دست نیافتنی هستند.

$تو از زندگیت راضی بودی؟

_هیچ کس از چیزی که داشت راضی نبود...به جز یه نفر...

$کی؟

_یه پسر بچه بود.سرش رو طرف آسمون گرفته بود و لبخند می زد.عصای سفیدش رو این طرف و اون طرف حرکت می داد و با کمال آرامش از خیابون عبور می کرد.یه ماشین با سرعت بهش نزدیک می شد.حتی احساس خطر هم نمی کرد.مات و مبهوت بهش خیره شده بودم.به لبخند راضایت بخشش،به آرامشش.نگرانش شدم.ماشین هر لحظه بهش نزدیک تر می شد.با سرعت به طرفش رفتم.بقلش کردم.خواستم هلش بدم که ماشین خورد به هردوتا مون.

$بعد چی شد؟

_برای مدتی هیچی نفهمیدم.بعد احساس سبکی کردم.یه احساس خوب.مثل رویا بود.اما دست یافتنی.بالا می رفتم.بعد خودم و اون پسر رو دیدم که در آغوش هم بی حرکت روی زمین افتادیم.صدای هیاهوی مردم رو می شنیدم....بعد اومدم اینجا.گفتند به خاطر کاری که کردم گناهانم بخشیده شده،می تونم برم توی باغ.

$تو پیروز شدی.بهت تبریک می گم.

_اما...پس اون پسر چی می شه؟

$میاد...نگران نباش.وقتش که شد خودش میاد.

 

(رسیدیم به نور.بوی خوشی میاد.همه جا روشنه و زیبا.ورویایی وغیر قابل توصیف.اینجا اونقدر زیباست که دیگه به اون پسر بچه ی نابینا و جایی که قبلا بودم و آدم هایی که روزی باهاشون زندگی می کردم فکر نمی کنم...میرم توی خونه ی جدیدم....یه خونه ی بزرگ و غیر قابل توصیف...)

...

(مدت هاست که توی باغ کنار دوستان و همسایه های جدید و قدیمی زندگی می کنم.همسایه های یک رنگی که از جای رنگ و وارنگی مثل دنیا اومدن.مدت زیادی نیست که یه راهنما شدم...یه پسر لبخند زنان و در کمال آرامش بهم نزدیک می شه.انگار داره دنبال چیزی می گرده)

 

_سلام...دنبال چیزی می گردید؟

&بله.عصام رو گم کردم.خیلی بهش وابسطه هستم.

_عصا؟حالا چه رنگی بود؟

&سفید.

_....

 

سلام.

دوستان عزیز من برگشتم.با قالب و آهنگ و نوشته های جدید.

امیدوارم بتونم رضایتتون رو جلب کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر به قلم سپیده |